عماد الدين حسن بن علي الطبري

506

مناقب الطاهرين ( فارسي )

دراز و گندمگون نامه‌اى به من داد كه ختم آن هنوز تر بود و بر آنجا نوشته بود كه : انّ ابا الفضل قد قدم علينا و نحن شاخصون ان شاء اللّه . توقّف كن تا به تو رسيم . چون امام عليه السّلام برسيد ، راوى گويد : من گفتم : نامه برسيد و خاتم آن هنوز تر بود . حال چگونه بود ؟ و آن مرد كه نامه داشت كه بود ؟ امام عليه السلام گفت : انّ لنا اتباعا من الجنّ . فاذا اردنا بعثنا واحدا [ منهم ] . « 1 » ابراهيم بن موسى قزّاز گويد كه : من در مسجد رضا بودم به خراسان و از وى به الحاح چيزى خواستم كه محتاج بودم . از مسجد بيرون آمد به استقبال جمعى از طالبيان تا به موضعى برسيد نزديك قصرى . به نزديك آن قصر رانده ، زير درختى فرود آمد . و با ما ثالثى انسى نبود . مرا گفت : بانگ نماز بگوى . من گفتم : تا ياران رسند . مرا گفت : غفر اللّه لك . لا تؤخّر صلاة عن اوّل وقتها الى آخر وقتها من غير علّة عليك ابدا . به اوّل الوقت بانگ نماز بكردم و نماز بگزارديم . من گفتم : يا بن رسول اللّه ، دير شد كه وعده به من مىدهى و من محتاجم . و تو - يا بن رسول اللّه - كثير الشّغلى و من ظفر نمىيابم هر وقتى به التماس و سؤال از حضرت تو . امام عليه السّلام تازيانهء خويش در زمين زد چنان كه كسى بخارد خاريدن تمام و سبيكه‌اى زر از آنجا برآورد و گفت : بستان . بارك اللّه لك فيها . و انتفع بها . و اكتم ما رايت . راوى گويد : مرا چندان بركات پديد آمد در آن زر كه متاعى خريدم كه قيمت آن هفتاد هزار دينار بود و من در خراسان توانگرترين خلق شدم . « 2 »

--> ( 1 ) - الثاقب / 181 - 182 . در همهء نسخ در اينجا اين زياده آمده است : « راوى گويد كه : من بر سر راه اقامت مىكردم براى قافلهء حجّاج كه با من بودند تا رسيدن وى عليه السّلام . » ( 2 ) - الثاقب / 183 ، اعلام الورى / 313 .